شعر و ادب

کدخبر: 178

"ما نشان بی نشان پادشاه شهر رویای تو هستیم" شعری از ندا حبیبی، شاعر جوان قزوین خبر، به مناسبت آغاز امامت حضرت قائم (ع)

ندا حبیبی، شاعر جوان سرویس فرهنگی قزوین خبر، به مناسبت نهم ربیع الاول، آغاز امامت و ولایت حضرت حجت (عج) و سروری ایشان بر کل جهان هستی شعری در وصف یارانِ در انتظارِ رویت محبوب سروده است که در ادامه می خوانیم:

 

گام های بی صدا

روزی از روزگاران می گذشتم

از میان کوچه ای که

چشم های یار، دل را دیده بودند

لحظه لحظه روز و شب را

می دویدم تا بجویم ردپایش

خانه خانه با دو پای خسته و درمانده ی خویش

می رسیدم

آه، یارم را ندیدم

عابران را می شنیدم

دردشان را می نوشتند

درمیان برگ های آن درخت مدعی که

شاخه هایش گاه شب، گاه هم روز

می نوازد شانه های آن نشان بی نشان را

خستگی جان و تن را من ندیدم

با سر و دست و وجودم، من دویدم

تا رسیدم

آن درخت پرغرور از یار تنهای دل من

بی نشانی هیچ نگفت

چشم های بی امیدم

باز خیره آسمان را می نوازید

ناگهان

از میان آسمان پاک و ابری

دانه دانه ریخت باران

در میان اشک هایم

گم شدند

دانه ها

 می سرودند

ما نشان بی نشان پادشاه شهر رویای تو هستیم

شاد و گریان می دویدم

فریاد را می رساندم

پاک باران

ای نشان بی نشانم

من امیدم سخت تنهاست

آه باران هم نباید هیچ می گفت

جویی از آب باران

 می دوید و گفت

مانده در راه

من به سوی یار مهربار تو رفتم

دلنوشت آسمان را سوی او من می رسانم

بی درنگی باز جستم

گفتم ای جوی، خانه اش را هیچ دانی؟

جویبار خسته از راه

بی صدایش به حال دل ویرانه من گریه می کرد

من تمام پر ز یارو

چشم هایم پر ز اشک و

دو پایم پر ز تاول

پیرمردی آن کنار و در میان سبزهای لب جوی

بی قراران گریه می کرد و دعا می خواند

در کنارش بی اجازه من نشستم

رو به من کرد و نگاهی خیره از من

ای جوانک در پی چه اینچنان می دویدی

خیره خیره چشم هایم پاسخش را خوب می داد

چشم هایش در میان چشم هایم حلقه انداخت

او سخن گفت

من تمام عمر گشتم در پی یار

تا شنیدم

از سکوت آن درخت و جوی و باران من شنیدم

باز ظهور و بی ظهورش

او حضور است

او همیشه هست

در میان چشم های بی پناهان

با تمام گریه هایت او بگرید

با تمام خنده های با خدایت او بخندد

همنوای دعایت

روز و شب آمین بگوید

جان فدای گام های بی صدایش

با ظهورش دور خواهد کرد

اشک را از میان چشم های بی نوایانخنده های پست را از لبان بی خدایان

یاد خاطر کن جوانک

زندگی را با دعای دیدنش آغاز کن

این ادامه راه را گویم

ترس را دور کن ز امید نا امیدان

این سخن را روز و شب تکرار کن

در میان کوچه باغ فریاد کن

بی پناهان، ناامیدان

در میان روزهای پرتلاطم

در میان هق هق و شب گریه هاتان

در نگاه آسمان خیس باران

در همین شب ها و روشنای روز

پناه پر امیدت خواهد آمد

 

ندا حبیبی

ارسال نظرات

آخرین اخبار