در راه «اعجاز» از شهدای گمنام اندیمشک و علت گمنامی آنها می پرسد؛ اعجاز یکی دیگر از کشمیری های اتوبوس است. گفتم: ‌«برخی از آنها به دلیل اینکه کارت شناسایی نداشتند و برخی به دلیل نداشتن پلاک» معنای پلاک را نفهمیده است دوباره می پرسد: «حتماً باید کارت شناسایی داشته باشند، نه؟»

سرویس دفاع مقدس قزوین خبر؛

 

«دکتر اخلاق» یکی دیگر از کشمیری های همسفر ماست؛ هندی سیه چرده، با قدی متوسط و سبیل که تقریباً عضو لاینفک چهره ی هندی هاست! امیر رضا می گفت از دوستان «علیرضا قزوه» هم هست. آدم جالبیه، اهل شعر و شاعری، یا سرگرم کتاب خوندن یا شعر گفتن و یا خواب!

خودش هم داستان خواندن کتاب«خاک های نرم کوشک» رو به زبان اردو برایم تعریف کرد؛ می گفت در جلسه ای که رایزن فرهنگی ایران در هند برگزار کرده بود، اجرای برنامه ی کتابخوانی به عهده ی دکتر اخلاق بوده.

 

من و سینا و امیر رضا دوره اش کردیم و گفتیم شعر بخون. چند بیتی هم خواند اما ادامه نداد، تا اینکه سینا شروع کرد:

«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بعد صائب گفت:

اگر آن ترک شـیرازی  به دست آرد  دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چـون حـافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار گفت:

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

و....»

سینا می خواند و دکتر با سر تائید می کرد. چه کیفی داشت مشاعره فارسی با غیر ایرانی ها؛ البته این اولین بار نبود اما لذتش آنقدر بود که در هر سفری با دانشجویان زبان فارسی دانشگاه تجربه اش کنیم.

اعجاز شهدای گمنام برای اعجاز

در راه «اعجاز» از شهدای گمنام اندیمشک و علت گمنامی آنها می پرسد؛ اعجاز یکی دیگر از کشمیری های اتوبوس است. گفتم: ‌«برخی از آنها به دلیل اینکه کارت شناسایی نداشتند و برخی به دلیل نداشتن پلاک» معنای پلاک را نفهمیده است دوباره می پرسد: «حتماً باید کارت شناسایی داشته باشند، نه؟» تنویر که کنار اعجاز نشسته هم گواهینامه و کارت شناسایی خودش را نشان می دهد که یعنی از اینها! گفتم فهمیدم! برایشان توضیح دادم که برخی از شهدا کارت شناسایی نداشتند، برخی از آنها هم به دلیل نحوه ی شهادتشان چیزی از پیکر و وسایل آنها نمانده، علاوه بر آن برخی از شهدا خود عاشقانه به دنبال گمنامی بوده اند و به آرزویشان رسیده اند، همین.

اعجاز سری تکان داد و آه کوتاهی کشید؛ شاید مرغ دلش متوجه مادران شهدای گمنام شده بود، شاید به خانواده های شهدا فکر می کرد... نمی دانم!

به اهواز رسیدیم اما ساعت از 11 گذشته و هنوز شام هم نخوردیم؛ به هیچکس به اندازه ی چینی ها سخت نگذشته، از قیافه هاشون معلومه!

پادگان شهید مسعودیان

محل اسکان ما از قبل«پادگان شهید مسعودیان» تعیین شده؛ پادگانی که شیرینی خاطرات راهیان نور سال قبل در آن هنوز زیر زبان همه ی بچه های خودمون هست؛ از شیطونی های بچه های سوری، خوردن دمنوش تلخ سوری ها که بهش می گفتن«مته» تا پرتاب بچه ها با پتو! (داستانش بماند برای بعد!)

به محض رسیدن به محل اسکان و زمین گذاشتن وسایل و استقرار بچه ها، نصف چینی ها غیب شدند؛ سینا گفت: «بگرد ببین کجا رفتند و چیکار می کنند؟» رفتم و دیدمشون؛ رفته بودند پشت پرده و به جماعت نماز می خواندند، اما یواشکی! چرا می خواستند ما نماز خوندن آنها را نبینیم، نمی دانم!؟

نصف چینی های اردو مسلمانند، یعنی هر کسی که آخر اسمش «ما» و «شا» داره مسلمانه و نصف بقیه که «هونگ» یا «چانگ» دارند، نه!

محمد صادق جهانبخش

انتهای پیام/

ارسال نظرات

آخرین اخبار