سفرنامه

کدخبر: 471

عضی از چینی ها با گوشی هاشون مشغول اند؛ یه عده فیلم می بینند و بعضی هم مشغول پیامک بازی اند؛ یکی از چینی ها جلوی من نشسته که مشغول کار با یکی از نرم افزارهای اجتماعی موبایلیه! البته من شنیده بودم بیش از 3000 حروف الفبا دارند، حالا چه طوری داره با این سرعت به اونی که اونور خطه، چینی پیامک میده، نمی دونم! اصلاً 3000 تا حرف رو چطور توی کیبورد موبایلش جا داده؟!

سرویس دفاع مقدس قزوین خبر؛

نزدیک ظهر شده بیشتر بچه ها مشغول جبران کم خوابی های  قبلی اند! مثل همیشه مشکل پخش فیلم در اتوبوس پیش آمده؛ کمتر اردوی فرهنگی یادم هست که مشکل صوتی و تصویری نداشته باشیم؛ آخر هم معلوم نیست مشکل از سی دی های بچه هاست که توی همه سیستم ها می خونه جز سیستم اتوبوس ها یا مشکل از پخش اتوبوس هاست که همه چیز می خونه جز «یاد امام و شهدا»!

وقتی سی دی و برنامه فرهنگی کار نکرد، بچه ها یاد استفاده از «ظرفیت داخلی» می افتند؛ احسان که الان 3 سالی هست طلبگی می خونه در میان عده ای بحث انقلابی میکنه؛ امیر رضا با یه عده ی دیگه و محمد رضا هم یه سمت دیگه گعده گرفته.

صداشون رو می شنوم. محمد رضا که مابین بچه های چین و هند نشسته، از قدرت منطقه ای ایران و نقشش در بیداری اسلامی صحبت می کنه؛ احسان از حوزه های علمیه ی قم و نجف برای کشمیری ها صحبت می کنه اونها هم که معلومه خیلی راغب به چنین بحثی اند احسان رو سوال پیچ کردند؛ از این که جذب حوزه ها چه طوره، دوره کوتاه مدت دارند یا نه و...

امیر رضا هم با دو تا از بچه های کشمیر مشغول صحبته. بماند که بعدش متوجه شد این دو نفر برعکس بقیه ی کشمیری ها شیعه نیستند، لبش رو گاز گرفت و...بماند!

اکوادوری ها و قزاق ها و تاجیک ها و افغان ها هم خوابند.

بعضی از چینی ها با گوشی هاشون مشغول اند؛ یه عده فیلم می بینند و بعضی هم مشغول پیامک بازی اند؛ یکی از چینی ها جلوی من نشسته که مشغول کار با یکی از نرم افزارهای اجتماعی موبایلیه! البته من شنیده بودم بیش از 3000 حروف الفبا دارند، حالا چه طوری داره با این سرعت به اونی که اونور خطه، چینی پیامک میده، نمی دونم! اصلاً 3000 تا حرف رو چطور توی کیبورد موبایلش جا داده؟!

بگذریم...

مزمل و مدثر

هنوز بسته ی فرهنگی پخش نشده؛ فیلم هم که نیست، پس هر کس که کاری نداره ترجیح میده بخوابه. چشمم به تنویر افتاد؛ مشغول خواندن کتاب «کفران» اثر «محمد کاظم کاظمی»

پرسیدم کتاب خودته؟ گفت: «نه، از امیر رضا گرفتم» مشغول صحبت شدیم که یکی از کشمیری ها نزدیک آمد و گفت: «ببخشید میشه یه کتاب به من بدید؟» گفتم بله و کتابی که توی کیف بود بهش دادم؛ کتاب«آخرین دغدغه های امام(ره)». خیلی خوشحال از من کتاب رو گرفت.

گفتم اسم شما چیه؟ گفت: «مزمل» گفتم چی؟ گفت: «یا ایها المزمل. قم اللیل الا قلیلا.» هر دو با هم می خندیم. به دوستش هم اشاره می کند که او هم اسم جالبی دارد؛ «مدثر»؛ مزمل دوباره می خواند: «یا ایها المدثر. قم فانذر»

کنار مزمل و مدثر، آقای دکتر افضل نشسته است. افضل برای دانش افزایی در زبان فارسی به ایران آمده و الان مهمان ماست. افضل از من در مورد فرهنگ شهر و روستاهای ایران می پرسد؛ می پرسد که همدان کی پایتخت ایران بوده و...

بچه های گراویدل

بچه های اکوادوری بیشترین رکورد خواب رو تا الان به خود اختصاص دادند! اما این رکورد چند دقیقه ای هست که با بیدار شدن همه شون از خواب شکسته شده. مترجم اون ها هم مثل خودشون تا الان خواب بود!

حالا که بیدارند هم بلند بلند مشغول صحبت و خاطره تعریف کردن هستند. بهشون نزدیک میشم و کنار ویلسون می نشینم. ویلسون خیلی پر شور و حرارت داره یک چیزی رو تعریف می کنه و بقیه هم فقط گوش میدند. از ویلسون پرسیدم چی میگی؟ بدون توجه به من به صحبتش ادامه داد. مترجم اسپانیایی بهم جواب داد که: «داره یک گروگان گیری داخل یک استخر در اکوادور رو تعریف می کنه»

حرفای ویلسون که تموم شد، با گوشی دنبال نقشه ی خوزستان می گشت؛ با دقت و زوم بالا خوب همه جای نقشه ی خوزستان رو ورانداز کرد. بعد هم زوم نقشه رو کم و کمتر کرد تا به کشورش رسید؛ اکوادور.

بهش گفتم: «اهل کدام شهر هستی؟» گفت: «گراویدل» و بعد آنقدر زوم کرد تا شهر و محل اش رو هم به من نشون بده.

از کنارش با لبخند بلند شدم اما هنوز همون تقابل خیر و شر در وجودم هست...

اندیمشک

برای نماز مغرب در اندیمشک توقف کردیم. مثل قرار هر ساله ی ما، یادمان شهدای گمنام و حسینیه خاطره انگیز کنار آن؛ دو سال پیش بوسهیل بحرینی در این حسینیه برایمان بیانیه ی تشکر خواند و پارسال هم مهند عمار و وهبه ی سوری برایم خاطره سازی کردند.

چینی ها با دیدن یادمان شهدا (که به زیبایی هر چه تمام تر نورپردازی شده است) همه دوربین به دست مشغول عکاسی هستند؛ بچه های کشمیر همه ایستاده اند و فقط ناظرند و اکوادوری ها، بی تفاوت از کنار یادمان رد شدند!

مزمل ایستاده و به قبور مطهر شهدا نگاه می کند. از من پرسید: «اینها کی هستند؟» گفتم شهید گمنام. گفت: «نوشته عبدالله فرزند روح الله!» با خنده گفتم: «یعنی بنده ی خدا فرزند امام روح الله خمینی(ره)» فارسی صحبت کردنش مثل باقی بچه های کشمیری سلیس و روان نیست؛ با همان زبان نصفه و نیمه اش گفت: «آنها آدم های بزرگی بوده اند، ولی رفته اند و ما در مقابل آنها چقدر کوچک هستیم...»

مزمل خوب فهمیده بود، آنها آدم های بزرگی بوده اند...

اندیمشک- 20/12/1393

محمدصادق جهانبخش

ارسال نظرات

آخرین اخبار